Skip Navigation Links
صفحه نخست
درباره استانExpand درباره استان
اطلاع رسانیExpand اطلاع رسانی
بانک اطلاعات هنرمندانExpand بانک اطلاعات هنرمندان
فعالیتهاExpand فعالیتها
منابع محتواییExpand منابع محتوایی
درباره مرکزExpand درباره مرکز
تاریخ انتشار  :  13:09 عصر ۱۳۹۲/۷/۲
تعداد بازدید  :  2893
Print
   
داستان کوتاه: سربند

سيد ابراهيم پيره
سربند
شب عمليات سربندها را داخل جعبه ريختند.
بچه ها نيت مي كردند و با چشمان بسته يكي را بيرون مي آوردند.
قسمتم يك سربند يا حسين بود.
علي با شوخي گفت: مياي با سربند من عوضش كني؟
سربندم را برايش بستم.
صداي پسركي مرا از خاطرات جدا كرد:
عمو، دارين به چي نگاه مي كنين؟
اشاره كردم به تابلو روي ديوار و گفتم:
كوچه شهيد علي ... يادش بخير از دوستام بود!
خنديد گفت: خوش به حالتون چه دوستايي دارين!
مي خواين كمكتون كنم؟
لحظه اي بعد ويلچرم به راه
افتاد.
سيد ابراهيم پيره

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

تهران | اصفهان | خراسان رضوی | لرستان | خوزستان | یزد | قم | مرکزی | زنجان | گلستان | کرمانشاه | فارس | اردبیل | کهگیلویه وبویراحمد | سمنان | قزوین | کرمان | خراسان جنوبی | سیستان و بلوچستان | گیلان | کردستان | بوشهر | آذربایجان شرقی | آذربایجان غربی | مازندران | خراسان شمالی | همدان | هرمزگان | ایلام | چهارمحال و بختياري

تمامی حقوق مادی و معنوی این وب سایت به حوزه هنری استان کرمانشاه تعلق دارد