Skip Navigation Links
صفحه نخست
درباره استانExpand درباره استان
اطلاع رسانیExpand اطلاع رسانی
بانک اطلاعات هنرمندانExpand بانک اطلاعات هنرمندان
فعالیتهاExpand فعالیتها
منابع محتواییExpand منابع محتوایی
درباره مرکزExpand درباره مرکز
تاریخ انتشار  :  13:13 عصر ۱۳۹۲/۷/۲
تعداد بازدید  :  2564
Print
   
داستان: آخرين ترفند

مسعود اميري پور
آخرين ترفند
هوا روشن شده بود و مي خواستيم موضع ديدباني را ترك كنيم و به گروهان برگرديم كه گرفتار شديم. من بودم و صادق دوست دوران تحصيلي و هم رزم و هم سنگر امروزيم. دور تا دور موضع را عراقيها گرفته بودند و محاصره شده بوديم و ديگر راهي براي فرار نداشتيم. به صادق گفتم تسليم يا شهادت؟
صادق ابروهايش را در هم كشيد و گفت: حميد جان يا پيروزي يا شهادت!
نگاهي به دور و برم كردم و گفتم: اما من هر دو را مي خواهم حالا ببين. دستمال سفيد رنگي را از جيبم در آوردم و آن را در هوا تكان دادم عراقيها آرام آرام حلقه محاصره را تنگتر مي كردند و به ما نزديك مي شدند. صادق با عصبانيت گفت: پسر چكار مي كني؟! انگار از ترس ديوانه شده اي! لبخندي زدم و گفتم: نه ترسيده ام و نه ديوانه، تو فقط شهادتت را بگو، ديگر وقتي نمانده است. صادق گيج شده بود و نمي دانست چكار كند همانطور مات و مبهوت مرا نگاه مي كرد. عراقيها كاملاً به ما نزديك شده بودند و دور ما را گرفته بودند كه نارنجك ضامن كشيده را درون دستم ميان پارچه شل كردم و گفتم: هميشه پارچه سفيد رنگ علامتت تسليم شدن نيست، آقا صادق!
مسعود اميري پور



نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

تهران | اصفهان | خراسان رضوی | لرستان | خوزستان | یزد | قم | مرکزی | زنجان | گلستان | کرمانشاه | فارس | اردبیل | کهگیلویه وبویراحمد | سمنان | قزوین | کرمان | خراسان جنوبی | سیستان و بلوچستان | گیلان | کردستان | بوشهر | آذربایجان شرقی | آذربایجان غربی | مازندران | خراسان شمالی | همدان | هرمزگان | ایلام | چهارمحال و بختياري

تمامی حقوق مادی و معنوی این وب سایت به حوزه هنری استان کرمانشاه تعلق دارد