Skip Navigation Links
صفحه نخست
درباره استانExpand درباره استان
اطلاع رسانیExpand اطلاع رسانی
بانک اطلاعات هنرمندانExpand بانک اطلاعات هنرمندان
فعالیتهاExpand فعالیتها
منابع محتواییExpand منابع محتوایی
درباره مرکزExpand درباره مرکز
تاریخ انتشار  :  13:54 عصر ۱۳۹۲/۷/۲۱
تعداد بازدید  :  1649
Print
   
برج سرطان

نویسنده: مریم جهانی
دستش از شیشه ی تاکسی بیرون بود. عقرب آبی روی مچش, زیر پوست می لولید. هرم گرما می زد به سرو صورتش و کلافه ترش می کرد. ماشین توی چاله ای خورد و اتاقک پوسیده اش لرزید. از خیالات بیرون آمد. به خیابان خلوت سر ظهر چشم دوخت که زیر گرمای تیرماه لغزان به نظر می رسید. دستمال ابریشمی را به سبیل های پرپشت سفیدش کشید وعرق لای چین و چروک های عمیق صورتش را خشک کرد. دست دیگرش بیرون از تاکسی با عقرب کلنجار می رفت. عقرب آبی از زیر پوستش می دوید تا کف دست و از آنجا تا سر انگشتانش. با همان دست, صبح, زیر گوش زنش خوابانده بود وداد زده بود
- شیر پیرم که بشه شیره. زنیکه فکر کردی یه ذره این روزا ناخوشم می تونی رو حرفم حرف بزنی؟
بعد نعره کشیده بود
- من هنوزم اگه بخوام محله رو قرق می کنم. مرد می خواستم بتونه تو چشام نیگا کنه. زن که اسمش با خودشه..
سرش را به صندلی تاکسی تکیه داد. جمله ی آخر زن, بدنش را کرخت کرده بود.
- اون مال قدیما بود. حالا چرا کسی محل سگت هم نمی ذاره؟
عقرب از زیر رگهای برآمده اش که می گذشت, تنش مور مور می شد. نگاهش به برگه ی روی داشبورد افتاد. هرکارکرد نتوانست طنین صدای دکتر را از سرش دک کند.
- حاج آقا بگین همراهتون بیاد تو. همراه دارین؟
شانه اش را بالا انداخت و گفت نه. دکتر روی میز ضرب خشکی گرفت انگار مردد مانده بود
- اون تو چی گفته ؟
 انعکاس صدای لرزانش برای خودش هم نا آشنا آمد. انگار از اول هم این صدا و نعره های جوانیش ربطی به هم نداشته اند. دکتر ضرب دست هاش که تمام شد. نگاهی به عقرب آبی روی مچ  و دستمال ابریشمی دستش انداخت و گفت: متاسفانه .. سرطانه.
دست هاش با عقرب پیش رفت. عقرب داشت زور می زد از زیر پوست بزند بیرون و کسی را بگزد. برگه ی آزمایش را برداشت. از روی صندلی که بلند شد خمیدگی قد بلندش را حس کرد. صداش را ته گلو انداخت و گفت
- یعنی می خوای بگی تموم؟
بعد انگار که با خودش حرف بزند زیر لب گفت
- نه از این خبرا نیست.
  به طرف در راه افتاد و دید که دکتر دکمه ی جلو دستش را فشار داد. در باز شد وبا پسر جوانی سینه به سینه شد. بوی عطر ملایم پسر زودتر از خودش رسیده بود. پسردست زن جوانی توی دستش بود. وارد که شد صندلی کنار دکتر را برای زن کشید و گفت
- آقای دکتر خانومم...
   سیگاری گیراند و دودش را توی اتاقک دم گرفته ی تاکسی رها کرد.عقرب آن بیرون, زیر پوستش وول می خورد. دمش را جمع کرده بود. صدای ضربان قلب خودش را می شنید. حس کرد دارد خفه می شود. تاکسی را کنار دکه ایی نگه داشت. پیاده شد. سیگارلای انگشتانش را توی هوا رها کرد. عقرب دور خودش می چرخید. به دکه دار گفت: آب خنک داری؟ دکه داربطری آب معدنی را از لای یخ ها بیرون کشید و دستش داد. سر جوب نشست. عقرب آبی خودش را تا سر انگشتانش رسانده بود ودور خودش می چرخید. دستش را زیر آب گرفت. آب از روی پوست گر گرفته ی عقرب گذشت. انگار قطره های آب زهرش را شست. سرش را چرخاند و سر جاش برگشت. مرد باقیمانده ی آب را روی سرش ریخت و همان جا کنار زباله های جوب نشست.   

مریم جهانی



نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

تهران | اصفهان | خراسان رضوی | لرستان | خوزستان | یزد | قم | مرکزی | زنجان | گلستان | کرمانشاه | فارس | اردبیل | کهگیلویه وبویراحمد | سمنان | قزوین | کرمان | خراسان جنوبی | سیستان و بلوچستان | گیلان | کردستان | بوشهر | آذربایجان شرقی | آذربایجان غربی | مازندران | خراسان شمالی | همدان | هرمزگان | ایلام | چهارمحال و بختياري

تمامی حقوق مادی و معنوی این وب سایت به حوزه هنری استان کرمانشاه تعلق دارد