Skip Navigation Links
صفحه نخست
درباره استانExpand درباره استان
اطلاع رسانیExpand اطلاع رسانی
بانک اطلاعات هنرمندانExpand بانک اطلاعات هنرمندان
فعالیتهاExpand فعالیتها
منابع محتواییExpand منابع محتوایی
درباره مرکزExpand درباره مرکز
تاریخ انتشار  :  14:21 عصر ۱۳۹۲/۷/۲۱
تعداد بازدید  :  2045
Print
   
بازار گرم بتن ها

نگارنده: مریم جهانی
بازار گرم بتن ها
تاریکی , روی بتن های آوار شده ی پناهگاه و روی دیوارهای خراب شده ی بازارماسیده است. سوز سردی که می وزد, تکه حلبی جدا شده از ناودانی را مدام تکان می دهد. انگارهجایی میان آن سکوت ترس آورنیمه شب تکرار می شود. درخت های بالای پناهگاه  وهم ناک تراز سایه هاشان قد کشیده اند. سایه ها روی بتن ها و شیارهای نازک خون, روی لنگه کفش ها و کلاه ها سرمی خورند و جا به جا می شوند. از پیاده رو که رد می شوم, صدای نفس های آرامی از کنارم عبور می کند. انگار از سرما موهای تنم سیخ می شود. سرم را که برمی گردانم, روی دیوار خراب شده ایی  دختر بچه ای با گیس بافت های مرتب نشسته است. پاهاش را یک در میان به دیوار می زند . لبخند به لب نگاهم می کند. اما نیمی از لبخندش را سایه ی غلیظی محو کرده است. جلوتر می روم و می پرسم
: اینجا چیکار می کنی کوچولو؟
گردنش را به عقب می اندازد و خیره می شود به تکه ابر سیاه و سنگین بالای سرش. می گوید
: بابایی داره دنبالم می گرده. صداش را انگار باد با خودش می برد. حس می کنم صداش از جایی دورتر از خودش می آید. می پرسم: ای وای گم شدی؟ می خوای کمکت کنم برگردی خونه؟
به زیر گردنم نگاه می کند و می گوید؟ تو پلیسی که سوت داری؟
صدای فرو ریختن آجرها از تاریکی ته بازار به گوش می رسد. انگار باد موهای تنم را سیخ می کند. می گویم
: نه شبگردم. شبا تو کوچه ها سوت می زنم و سوت می زنم. فقط همین
پاهاش را تاب می دهد لبخند می زند نیم لبخندش توی تاریکی چسپناکی گم شده است. دست هام را دراز می کنم و می گویم بیا پایین شاید تونستم ببرمت خونه.
به دست هام نگاه می کند و لبخند می زند. به دست های خودم نگاه می کنم توی تاریکی گم شده اند. دست هام را پس می کشم. به انگشتانم نگاه می کنم. می گویم: از کی گم شدی؟
به تکه ابر سیاه بالای سرش خیره شده است: ازصبح. از بابایی اجازه گرفتم بازار رو ببینم. بعد رفتم. بمب اومد. بعد بابایی گم شد. الان بابایی داره دنبالم می گرده.
تصور می کنم صبح که  بازار و بعد پناهگاه نزدیکش را زده اند اینجا چه غوغایی بوده است. می گفتند امکانش هست هنوز جنازه ای آن زیر مانده باشد. فکری به سرم می آید. شاید پدرش.. دعا می کنم اشتباه باشد. صدای باد توی گوشم می پیچد و صدای فرو ریختن آجرهایی از ته بازار. هرچه بیشتر به تاریکی ته بازار نگاه می کنم کمتر می بینم. باد گیس بافت های مرتبش را  تکان می دهد. لبخند می زند به طبق چوبی شکسته ای اشاره می کند و می گوید
: اون میز باباییه. ببین شیکسته.
وزیر لب آرام تکرار می کند: بابایی پیدام می کنه..
بعد سرش را به پشت می اندازد و به تکه ابر روی سرش نگاه می کند. می گویم
: آهان پس اومده بوده سر کار.. خب تو چرا اومدی؟ باید تو خونه می موندی.
نیم لبخندش را می بینم.
: هیشکی خونه نبود..
و ادامه ی حرف هاش توی صدای فرو ریختن آوار ته بازار گم می شود. بعدش صدای قدم هایی که انگار لای تاریکی و خاک کشیده می شوند. سایه ی کسی از دل تاریکی بیرون می آید.
دخترک دست هاش را به لبه ی کاهگلی دیوار می گیرد و به جلو خم می شود تا ورودی بازار را  ببیند. بعد یک دستش را بلند می کند و به سایه ی مرد اشاره می کند
: اوناهاش.. اون باباییه..
مرد چیزی را میان بازوهاش فشار می دهد. پای طبق چوبی که می رسد, هم آنجا روی زمین  می نشیند و درون خودش مچاله می شود. دست هام را  سمت دخترک دراز می کنم و می گویم
: بیا بغلم ببرمت پیش بابات
به دست هام نگاه می کند و لبخند می زند. روی دیوار می ایستد و به ابری که دارد کنار می رود زل می زند. می گوید
: پیدام کرده ببین.
: به مرد نگاه می کنم. که سرش را روی سینه ی جسدی گذاشته و ناله می کند. درونم گر می گیرد. اما سوزه ی باد انگار موهای تنم را سیخ می کند. بر می گردم سمت دخترک... رفته است.

مریم جهانی

 

 


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

تهران | اصفهان | خراسان رضوی | لرستان | خوزستان | یزد | قم | مرکزی | زنجان | گلستان | کرمانشاه | فارس | اردبیل | کهگیلویه وبویراحمد | سمنان | قزوین | کرمان | خراسان جنوبی | سیستان و بلوچستان | گیلان | کردستان | بوشهر | آذربایجان شرقی | آذربایجان غربی | مازندران | خراسان شمالی | همدان | هرمزگان | ایلام | چهارمحال و بختياري

تمامی حقوق مادی و معنوی این وب سایت به حوزه هنری استان کرمانشاه تعلق دارد