Skip Navigation Links
صفحه نخست
درباره استانExpand درباره استان
اطلاع رسانیExpand اطلاع رسانی
بانک اطلاعات هنرمندانExpand بانک اطلاعات هنرمندان
فعالیتهاExpand فعالیتها
منابع محتواییExpand منابع محتوایی
درباره مرکزExpand درباره مرکز
تاریخ انتشار  :  10:50 صبح ۱۳۹۵/۲/۲۸
تعداد بازدید  :  1874
Print
   
تأمّلی بر شعر "خنجرها، بوسه ها و پیمان ها" از منوچهر آتشی

محسن احمدوندی
زنده یاد منوچهر آتشی یکی از بزرگان شعر معاصر فارسی است. شعر او در دوره های آغازین شاعری اش، بیشتر متأثر از شاملو بود اما طولی نکشید که توانست راه خویش را بیابد و اشعاری بسراید که خاص خود او باشد و رنگ و بوی سبک شخصی او را داشته باشد. از مشخصه های سبکی شعر آتشی می توان به موارد زیر اشاره کرد: بهره گیری از بیان حماسی؛ کاربرد زبان آرکائیک؛ توجه به مضامین اجتماعی- سیاسی؛ بومی گرایی و به کار بردن مشخصه ها و المان های خطه ی جنوب. یکی از مؤفّق ترین و ماندگارترین شعرهای منوچهر آتشی، شعر "خنجرها، بوسه ها و پیمان ها" است. این نوشتار تلاشی در جهت واکاوی این شعر است. برای این منظور ابتدا شعر را به صورت کامل در اینجا نقل می کنیم و سپس به تفسیر و تحلیل آن می پردازیم.


"خنجرها، بوسه ها و پیمان ها"
اسب سفید وحشی
بر آخور ایستاده گرانسر
اندیشناک سینه ی مفلوک دشت هاست
اندوهناک قلعه ی خورشید سوخته است
با سر غرورش، اما دل با دریغ، ریش
عطر قصیل تازه نمی گیردش به خویش
 
اسب سفید وحشی، سیلاب دره ها،
بسیار از فراز که غلتیده در نشیب
رم داده پرشکوه گوزنان
بسیار در نشیب که بگسسته از فراز
تا رانده پر غرور پلنگان
 
اسب سفید وحشی با نعل نقره وار
بس قصه ها نوشته به طومار جاده ها
بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها
 
خورشید بارها به گذرگاه گرم خویش،
از اوج قله، بر کفل او غروب کرد
مهتاب بارها به سراشیب جلگه ها
بر گردن ستبرش پیچید شال زرد
 
کهسار بارها به سحرگاه پر نسیم
بیدار شد ز هلهله ی سم او ز خواب
 
اسب سفید وحشی اینک گسسته یال
بر آخور ایستاده غضبناک
سم می زند به خاک
گنجشک های گرسنه از پیش پای او
پرواز می کنند
یاد عنان گسیختگی هاش در قلعه های سوخته ره باز می کنند
 
اسب سفید سرکش
بر راکبِ نشسته گشوده است یال خشم
جویای عزم گمشده ی اوست
می پرسدش ز ولوله ی صحنه های گرم
می سوزدش به طعنه ی خورشید های شرم
 
با راکبِ شکسته دل اما نمانده هیچ
نه ترکش و نه خفتان، شمشیر، مرده است
خنجر شکسته در تن دیوار
عزم سترگ مرد بیابان فسرده است:
 
"اسب سفید وحشی! مشکن مرا چنین
بر من مگیر خنجر خونین چشم خویش
آتش مزن به ریشه ی خشم سیاه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خویش
گرگ غرور گرسنه ی من
 
اسب سفید وحشی!
دشمن کشیده خنجر مسموم نیشخند
دشمن نهفته کینه به پیمان آشتی
آلوده زهر با شکر بوسه های مهر
دشمن کمان گرفته به پیکان سکه ها
 
اسب سفید وحشی!
من با چگونه عزمی پرخاشگر شوم
من با کدام مرد در آیم میان گرد
من بر کدام تیغ سپر سایبان کنم
من در کدام میدان جولان دهم تو را
 
اسب سفید وحشی! شمشیر مرده است
خالی شده است سنگر زین های آهنین
هر دوست کو فشارد دست مرا به مهر
مار فریب دارد پنهان در آستین
 
اسب سفید وحشی!
در قلعه ها شکفته گل جام های سرخ
بر پنجه ها شکفته گل سکه های سیم
فولاد قلب ها زده زنگار
پیچیده دور بازوی مردان طلسم بیم
 
اسب سفید وحشی!
در بیشه زار چشمم جویای چیستی؟
آنجا غبار نیست گلی رسته در سراب
آنجا پلنگ نیست زنی خفته در سرشک
آنجا حصار نیست غمی بسته راه خواب
 
اسب سفید وحشی!
آن تیغ های میوه اشان قلب های گرم
دیگر نرست خواهد از آستین من
آن دختران پیکرشان ماده آهوان
دیگر ندید خواهی بر ترک زین من
 
اسب سفید وحشی!
خوش باش با قصیل تر خویش
با یاد مادیانی بور و گسسته یال
شیهه بکش، مپیچ ز تشویش
 
اسب سفید وحشی!
بگذار در طویله ی پندار سرد خویش
سر با بخور گند هوس ها بیاکنم
نیرو نمانده تا که فرو ریزمت به کوه
سینه نمانده تا که خروشی بپا کنم
اسب سفید وحشی!
خوش باش با قصیل تر خویش!"
 
اسب سفید وحشی اما گسسته یال
اندیشناک قلعه ی مهتابِ سوخته است
گنجشک های گرسنه از گرد آخورش
پرواز کرده اند
یاد عنان گسیختگی هاش
در قلعه های سوخته ره باز کرده اند (آتشی، 1383: 11- 16).
یکی از بهترین شعرهای آتشی، شعر "خنجرها، بوسه ها و پیمان ها" است. این شعر، داستان مبارزان و روشنفکرانی است که روزگاری با تمام توان خود قدم در راه آرمان هایشان نهاده اند؛ ناکامی ها و نامردمی های فراوانی را متحمل شده اند؛ اما هیچ گاه تن به حقارت ها نسپرده اند. این شعر، داستان مردان بلند نظری است که نمی خواهند به قصیل های تر و تازه و مادیان های گسسته یال، دل خوش کنند، بلکه به چیزهایی برتر می اندیشند و آرمانی بس بلندتر دارند.
شعر با خطاب به یک اسب آغاز می شود. سؤالی که در اینجا ممکن است به ذهن مخاطب خطور کند این است که چرا شخصیت اصلی روایت این شعر یک اسب است؟ چرا شاعر حیوان دیگری را برای این روایت شاعرانه برنگزیده است؟ برای روشن شدن این مطلب اجازه می خواهم نیم نگاهی به اسطوره شناسی، روانکاوی و نمادشناسی این حیوان بیندازم.
در اساطیر ایرانی، اسب از جایگاه والایی برخوردار است. برخی اسطوره شناسان این جایگاه را منبعث از توتم بودن این حیوان و پرستش آن در فرهنگ آریایی دانسته اند. حضور واژه ی اسب در اسامی شاهان و پهلوانان اسطوره ای ایرانی از جمله گشتاسب، لهراسب، جاماسب، ارجاسب، بیوراسب، تهماسب و... تأییدی بر این مدعاست، زیرا استفاده از نام حیوان توتم در اسم گذاری اشخاص یکی از مظاهر این آیین کهن بوده است. در روایات مذهبی نیز از اسب هایی نام برده شده است که از نوعی درک و دریافت برخوردار بوده اند و در زندگی شخصیت های مذهبی نقش برجسته ای را ایفا کرده اند، برای نمونه می توان به براق (اسب رسول اکرم (ص))، دلدل (اسب حضرت علی (ع)) و ذوالجناح (اسب امام حسین (ع)) اشاره کرد. همچنین بر طبق برخی روایات شیعی، مهدی موعود در آخرالزمان سوار بر اسبی سفیدرنگ ظهور خواهد کرد. رنگ اسبی هم که در این شعر از آن سخن می رود، سفید است. رنگ سفید هم می تواند نشانگر قداست و پاکی باشد و هم با در نظر گرفتن این دسته از روایات شیعی، خصلت عدالت طلبانه و آزادی خواهانه ی این اسب را به ما یادآوری کند. 
از سوی دیگر در روانکاوی یونگ، کهن الگوی قهرمان با اسب رابطه ی نزدیکی دارد. "از منظر روانشناسی تحلیلی، اسب نمادی از بخش تشکیل دهنده ی غریزه ی جانوری روان است که به تعبیر یونگ نماینده ی "روان غیر انسانی" ناخودآگاه انسان و به تعبیری دیگر نماینده ی بخش "مادون انسان" یا "سویه ی جانوری" وجود اوست که از فرافکنی ناخودآگاهانه ی این بخش قدرتمند از وجود قهرمان در موجودی بیرونی صاحب این خویشکاری شده است" (قائمی و یاحقی: 1388: 14). اسب "در حقیقت تجسم قدرت غریزی ناخودآگاه است که کهن الگوی قهرمان با رام کردن آن (مهار غریزه ی خود) مسیر پیکار برای پیروزی و کمال را پشت سر می گذارد" (همان: 9). جالب اینجاست که در این شعر، سوارکار و یا همان قهرمان بارها این سویه ی جانوری خویش را به تن دادن به نیازهای غریزی ای چون خوردن و جفت یابی دعوت می کند، اما اسب از پذیرفتن این درخواست ها سر باز می زند. 
در غالب فرهنگ های بشری "پاره ای از معانی سمبولیک اسب عبارت بوده اند از آزادی، پایداری، پیروزی، سرعت، سرسختی، غرور" (قائمی و یاحقی: 1388: 15). صفاتی چون سرکش و وحشی که در این شعر برای اسب ذکر می شود، بر پایداری و سرسختی اسب دلالت می کند و خصلت نمادین آن را بر ما آشکارتر می سازد. 
می بینید که آتشی چه قدر هوشمندانه از ظرفیت اسطوره ای، روانکاوانه و نمادین واژه ی اسب، برای شعرش استفاده کرده است. در ظاهر ما در این شعر، با دو شخصیت رو به رو هستیم، یکی اسب سفید وحشی و دیگر مردسوارکار که صاحب اسب است؛ اما با تأمّل و دقّت بیشتر، متوجه می شویم که این گونه نیست، بلکه این دو، سویه های متفاوت یک شخصیت هستند. یک سویه از این شخصیت، به مبارزه برای آرمان های متعالی دعوت می کند و با زنده کردن خاطرات گذشته سعی در برانگیختن مبارز را دارد و سویه ای دیگر که به پذیرفتن وضع موجود که سرشار از پستی و حقارت و نامردمی و نامرادی است فرا می خواند. این شعر تضاد و تقابل درونی یک انسان است که بر سر دوراهی قرار گرفته است و می خواهد دست به انتخاب بزند، انتخاب این که به بلندی ها بیندیشد و عزتمندانه بمیرد یا در گنداب ها بلولد و به خواهش های تن پاسخ دهد. تضاد و تقابلی که به پیروزی سویه ی مبارز و آرمانگرای شخصیتِ داستان می انجامد.
در آغاز اسب سفید وحشی بر آخور ایستاده است. او گرانسر است، گرانسر از اندوهی سخت. گرانسر از اندوه سینه ی مفلوک دشت و قلعه ی سوخته ی خورشید (نمادهایی برای جامعه ی شاعر) که امروز پر از زخم و درد و سوختگی هستند. اما این اسب سفید وحشی هنوز هم نشانه هایی از سرکشی ها و سرافرازی هایش را با خود دارد، به همین خاطر است که بوی قصیل تازه توجه او را به خود جلب نمی کند و نمی خواهد که به جای پرداختن به آرمان های بلندش، سرگرم خوردن و تن دادن به نیازهای حقیر شود. 
ادامه ی شعر تداعی خاطرات این اسب سرکش است. روزگاری که گوزنان و پلنگان از مقابل او رم  می کرده اند و پستی ها و بلندی ها را درمی نوردیده است و هیچ گاه از تپش سیل آسای خود دست برنمی داشته است. یاد ایامی در او زنده می شود که با نعل نقره وارش جاده ها را درمی نوردیده و به همراه سوارش، از دختران زیباروی دل می برده است. یاد زمانی که بر اوج قله ها می زیسته و همنشین خورشید و هم رکاب ماهتاب بوده است. تا اینجای شعر هر آنچه هست تداعی خاطراتی است باشکوه و پرصلابت. تداعی عصر طلایی ای که پر از تپش و تلاطم بوده و نشانی از سکون و حقارت در آن دیده نمی شده است؛ اما از اینجا به بعد آهنگ شعر افت می کند و از صلابت آن کاسته می شود. اینجاست که اسب سفید وحشی از تداعی خاطرات با شکوهِ گذشته دل می کند و به زمان حال برمی گردد، به اطراف خود نظر می افکند و می بیند که نشانی از آن بزرگی ها و بلندی ها و هم سفر ماه و خورشید بودن ها در او نیست؛ به همین دلیل خشمگین و غضبناک می شود و نشانه های این خشم را در سمضربه هایش بر خاک می بینیم. اسبی که روزگاری، پلنگان جرأت رویارویی با او را نداشتند، اینک بسته بر آخوری حقیر، آن قدر از عظمت و ارج و شکوه و مهابت او کاسته شده است که گنجشکان بر یال و کوپال او می نشینند و مورد تمسخر هر فرومایه ای قرار گرفته است. او دیگر یک اسب وحشی و سرکش نیست، بلکه اسبی یال گسسته و فرتوت و فرسوده است. در این جا سویه ی دیگر شخصیت وارد عرصه ی روایت می شود و آن مرد سوارکار است. اسب از وی جویای آن روزهای خوب و سرشار است و از وی دلیل بُریدن و تسلیم شدنش را می پرسد. می پرسد که چرا دیگر نشانی از جنگاوری ها و مبارزه ها در او نیست؟ و با این پرسش ها، سوارکارِ خود را طعنه و کنایه می زند و موجبات شرمساری او را رقم می زند. اما سوارکار، از گذشته ی خویش خسته است و دیگر توانی برای مبارزه با ناراستی ها در خود نمی بیند. شمشیرش مرده و خنجرش شکسته است و دیگر آن عزم و اراده ی سترگ و ستوار با او نیست. پس ناچار می شود با اسب وارد سخن شود و به طعنه های او پاسخی بدهد. سخنانی که مرد سوارکار بر زبان می راند، بسیار ملتمسانه و دردناک است. او از اسبش می خواهد که کمتر او را تحقیر کند و با نگاه هایش کمتر او را شرمنده نماید. او از اسبش می خواهد تا غرورش را لگدمال نکند. او پیش اسبش، از دشمن می نالد، دشمنی که در لباس دوست ظاهر شده است تا ضربه ای هر چه سنگین تر، بر پیکر او وارد آورد. دشمنی که بوسه های مهرش آغشته به زهر بوده است و به ضرب زر و سیم سعی داشته که مرد سوارکار را از پای درآورد. او می گوید دیگر عزمی برای مبارزه در خود نمی بیند، مرد رهی نیست که همقدم او شود و یاریگرش باشد، تیغی برایش نمانده و میدانی برای جولانش وجود ندارد. زین ها از سواران خالی است، هر دستی که از روی محبت به سوی او یازیده می شود، ماری در آستین پنهان دارد. مرد سوارکار به اسب سفید وحشی می گوید که زمانه عوض شده است. مردان از مبارزه دست کشیده اند و به لهو و لعب روی آورده اند. در دست ها، دیگر نه تیغ و شمشیر بلکه جام شراب است و قلب های زنگار بسته چیزی جز زر و سیم را نمی شناسند و ترسی شوم بر هستی قهرمانان غلبه یافته است. دستی نهانی در کار است که مبارزه و مبارزه جویی را بخشکاند و به زور تهدید و تطمیع، مردان جنگاور و آزاداندیش را از میدان به در کند. سپس سوارکار به خودش برمی گردد و زبونی خود را برای ما تصویر می کند. او از اسبش می پرسد در چشمان او به دنبال چه می گردد؟ در چشم او دیگر غبارِ سوارکاری ها و تاخت و تازهای گذشته نیست، آنچه هست گُلی است که در سراب روییده و امیدی است بی بنیاد. در چشم او نشان آن پلنگ خویی ها دیده نمی شود و او نیز به دلیل شکست های پی در پی اجتماعی اش به عشقی رمانتیک روی آورده است، به زنی با چشمان اشک بار پناه جُسته، تا بتواند ادامه ی زندگی تلخش را به سر برد و بر غم های فراوانی که راه خواب را بر چشم او بسته اند غلبه کند. دست او دیگر تیغ را نخواهد دید و آن عشق بازی های حماسی برای او تکرار نخواهد شد. اینجاست که از اسبش می خواهد او نیز دست از بلندپروازی ها و آرمان های متعالی اش بردارد و تسلیم شود. با قصیل های تر و تازه خوش باشد و به مادیانی گسسته یال راضی شود و از گذشته ی یکسر رشادت آمیز و دلاورانه اش دست بردارد. مرد سوارکار از اسبش می خواهد او نیز چون دیگران به خوردن ها و شهوت رانی هایش بپردازد و گذشته ی باشکوهش را به فراموشی بسپارد. او از اسبش می خواهد دست از سرش بردارد تا گوشه ی عافیت را برگزیند و به لولیدن در گنداب ها تن دردهد، زیرا دیگر توانی در تنش نیست. اما اسب سفید وحشی به این سادگی ها تسلیم نمی شود، هنوز در ذهن او فکر و ذکر قلعه ها و قله های بلند هست، هنوز به خورشید می اندیشد و به سینه ی مفلوک دشت. اگر چه ضعیف و گسسته یال شده؛ اما باید کاری بکند. سرشت او برای تسلیم ساخته نشده است. او یک مبارز است و زندگی اش بدون مبارزه، معنا و مفهومی نخواهد داشت.
چنان که مشاهده شد، "خنجرها، بوسه ها و پیمان ها"، شعری است که محصول یک تضاد درونی است. تضاد درونی یک شخصیت که به دوگانگی دچار شده است. ما در این شعر با دو شخصیت رو به رو نیستیم بلکه با یک شخصیت دوگانه رو به روییم. شخصیتی که با دوگانگی در انتخاب مواجه شده و نمی داند کدام راه درست تر است؟ راهی که به عزت منتهی می شود و سراسر خطر است یا راهی که به ذلت منتهی می شود و سراسر راحت و نعمت است؟ سرایش شعر ریشه در این تقابل دارد: تقابل دوگانه ی عزت و ذلت. تقابلی که با پیروزی نه چندان قاطع عزت و سربلندی بر ذلت و سرافکندگی پایان می یابد.
منابع
- آتشی، منوچهر (1383)؛ آهنگ دیگر؛ چاپ چهارم؛ تهران: انتشارات نگاه.
- قائمی، فرزاد و محمد جعفر یاحقی (1388)؛ اسب پرتکرارترین نمادینه ی جانوری در شاهنامه و نقش آن در تکامل کهن الگوی قهرمان؛ فصلنامه ی زبان و ادب فارسی؛ شماره ی 42؛ صص 26- 9.
 

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

تهران | اصفهان | خراسان رضوی | لرستان | خوزستان | یزد | قم | مرکزی | زنجان | گلستان | کرمانشاه | فارس | اردبیل | کهگیلویه وبویراحمد | سمنان | قزوین | کرمان | خراسان جنوبی | سیستان و بلوچستان | گیلان | کردستان | بوشهر | آذربایجان شرقی | آذربایجان غربی | مازندران | خراسان شمالی | همدان | هرمزگان | ایلام | چهارمحال و بختياري

تمامی حقوق مادی و معنوی این وب سایت به حوزه هنری استان کرمانشاه تعلق دارد